استادان و رهروان موسیقی ایرانی

تلاشی است نه در خور شان و مرتبه هنرمندان این مرز و بوم.هدف ابراز ارادت است به ستارگان هنر و ادب ایران عزیز.

جعفری محمد (شاعر)

آقای محمد جعفری فرزند آقای عبداله جعفری (رزمنده و جانباز سالهای دفاع مقدس) است . ایشان بواسطه شغل پدر که ارتشی بودند تحصیلات ابتدایی خود را در شهر نفت سفید از توابع استان خوزستان و مقطع راهنمایی و هنرستان در رشته برق را در شهرهای اهواز و تهران گذراندند .

پس از خدمت مقدس سربازی در رشته تاسیسات آموزشکده فنی اصفهان پذیرفته شده و  وفق به اخذ فوق دیپلم در این رشته شدند.سالهایی از عمرش را در سازمان هلی کوپتر سازی و  سالهایی را در شرکت آب و فاضلاب اهواز مشغول به کار بودند اما چون روح لطیف و قالب ناپذیر ایشان مناسب محیطهای خشک اداری نبود از این مشاغل کنار کشیدند و سختی غربت و دوری از  طن را به مدت چهار سال به جان خرید و با کوله باری از دانش و تجربه به کشور بازگشتند.عمده افکار و احساسات لطیف و رقیق او که در شعرهایش نمایان است نشات گرفته از خاطرات دوران کودکی ایشان است که تابستانها در روستای اردکلو از شهرستان ملایر سپری می شد و این دلبستگی به فرهنگ پاک روستایی که در عمق جان اوست یادگار همان دوران است. در نوشته های محمد الهام گیری از اشعار و افکار پروین اعتصامی بسیار نمایان می باشد.همچنین در اشعارش می توان تنهایی و دل نگرانیهای پسری منتظر پدر مجاهدش را دریافت که به مدت هشت سال جانش را در کوله پشتی اش می گذاشت و به جبهه های جنگ برای دفاع از وطن و اعتقاداتش می شتافت. وقتی از ایشان خواستم مختصری در مورد خودش بنویسد مطلب زیر را برایم ارسال نمود: 

هر چی فکر کردم دیدم بجز مشخصات شناسنامه ای چیزی به عنوان بیو گرافی ندارم شاید چیز هائی که یکی مثل من جزء بیو گرافی خودش میدونه را نمیتونه بیان کنه یا قبلا با چند نفر زندگینامه اش را به اختصار یا بریده بریده تست زده دیده باور نمی کنند یا اصلا برایشان مهم نیست .زندگی نامه افرادی مثل من برای افرادی مثل من دوست داشتنی و قابل باور و حتی ستودنی است .

پس بهتر است بگوییم که محمد در روز اول تیر سال 44 در اردکلو بدنیا آمد .لیسانس مترجمی انگلیسی دارد اسم پسرش امید است چون همیشه به امید نیاز داشته . شعرهایش هم سنتی هستند هم نو ، شعرانگلیسی هم گفته است.شعر  گفتن را از 32 سالگی شروع کرد و در شعرهایش از مضامین با ارزش استفاده می کند .

قفس

داستان باستان بندی و بند و عسس

قصه پر آه و سوز مرغ عاشق در قفس

از زبان صد هزاران شاعر خونین قلم

هر زمانی نقل گشته این سکوت پر الم

روزگاری مرغ عاشق در درون گل ستان

یاد می داد عاشقی را بر همه پیر و جوان

فارغ از هر حد و مرزی یا که ترس از دشمنی

بال می زد  نغمه می کرد بی خیال از ایمنی

بانگ می زد ای عزیزان خوب و بد این است و بس

را حق و راه باطل راه پیش و راه پس

راه حق را پیش گیرید گر ندارد منفعت

این جهان فانیست  بهتر اجرتان در آخرت

راه باطل پس زنید از پیش رو گر فایده ست

بزم و عشرت اندر این ره نار و دوزخ عاید ست

راست گوئید کج مپوئید از پلیدی فاش گوئید

چشم و دل بیدار اندر قلب مردم راه جوئید

خون خود ریزید در پای صیانت از وطن

پاسبان سرو آزادی بگردید همچو من

تا که از سرو وطن آن مرغ عاشق یاد کرد

دست زندان ساز ظالم از برش بیداد کرد

بال پروازش بریدند لانه اش کنج قفس

نغمه اش را ناله کردند و دریغ از یک نفس

حال با قلبی غمین و دیدگانی اشکبار

یاد یاران قدیم و گل ستان و جو.یبار

با سکوتش حرف دارد ای عزیزان وطن

من هنوز آن مرغ عشقم گر نگویم یک سخن

من نگفتم رازها را زیر هر ضرب و شتم

تا نگردد آگه از پیمانمان دست ستم

زین سبب امید آن نیست بار دیگر پر زنم

تا پس از پائیز و سرما  سر به هر گلشن زنم

چون شما دلشاد باشید در حضور فصل گل

یاد آرید مرغ شاهد اندرون بند و غل

قالب :مثنوی

*****

کودک بیمار

 کودکی بیمار شد در دور دست

در زمستانی پر از بوران مست

گاه تب می زد به جانش گاه لرز

مدتی ساکت دمی با حرف هرز

مام او گریان درون خانه اش

از غم بیماری دردانه اش

او نمی دانست اسباب علاج

یا یکی راه طبابت در ملاج

دست او خالی همی از درهمی

تا بپردازد به حب و مرهمی

شب کنار بستر بیمار ماند

با خدایش قصه های تلخ خواند

شوی نامردش رهایش کرده بود

مردی بی منتهایش کرده بود

مردی و مردانگی گر اینچنین

کسوت مردانگی نه بر زمین

از پدر ملک اندکی بر ارث برد

وآن برادر کاملا ملکش بخورد

آن برادر حق خواهر می برد

جامه بی آبروئی می خرد

لاجرم کلفت بشد در خانه ای

کرد چشم بد به او بیگانه ای

چون تمنای وصالش را نداد

آبرویش برد هم مالش نداد

نام بد دادند او را مردمان

مردمان بد دهان بد عنان

از سر بد نامی و بیچارگی

یار او شد عاقبت آوارگی

کار سخت و مزد کم خشم و غضب

روز او در خاک غربت همچو شب

اینچنین خاکی بشاید نیست باد

گر غریب بی حبیبی نیست شاد

خسته روزی از زمین و از زمان

داد فریاد شکایت بر زبان

کین زمین سفله را صاحب نبود

روزگارم شد ز سختی بس کبود

طفلکم بی جامه و بی پای پوش

از ضعیفی نام دادندش به موش

حال و روزم اینچنین و آنچنان

سفره خانان پر از مرغ است و نان

صاحبان حلوا و خرما می خورند

بینوایان خون دلها می خورند

روی ما زرد و پر از محنت شده

روی آنان سرخ چون لعبت شده

نیست آبگرم تا شویم سرم

یا که طفلم را به حمامی برم

یک گلیم پاره ای فرش مراست

گوشه ویرانه ای عرش مراست

حال حیوانات از ما بهتر است

ظلم در حق ضعیفان کمتر است

دردهای خویش را فریاد کرد

گفت حق و زندگی بر باد کرد

گفت مردم مرگ به زین زندگی

گوشه زندان به از این بندگی

مردمان گفتند او دیوانه است

او زنی بد کاره و پر چانه است

شاه و قاضی می دهد دشنام او

خادمان را می کند بد نام او

شاه و قاضی خادم این مردمند

ورنه جلاد و عدو و کژدمند

محتسب برد آن زن و طفلش به زور

نزد قاضی و بگفتا بین شرور

پاسبان باید که دزدان ره زند

نی ضعیفان زمین بی ره زند

حکم او را داد قاضی بی سؤال

محکمه چون این نباشد در کمال

گفت بیرون رو از این شهر و دیار

اینچنین بخشید او را شهریار

زان زمان تا حال در ویرانه ایست

یک خرابه کلبه ای را خانه ایست

از برای نان طفل بیگناه

پیشه کردش سائلی آن بی پناه

هر غذاشان نان خشک و آب بود

بخت آنان القرض در خواب بود

کلبه ای سرد و غمین و پر ملال

عاقبت شد جانشان را بر زوال

دست در دست هم و چشمانشان

خیره شد بر تیر های خانه شان

غصه آنان همه پایان گرفت

رب قادر چون از آنان جان گرفت

قصه پر غصه در ماندگان

کی شود پایان در این خاک جهان

تا که این رسم شهی و مردمیست

بهرشان روز خوشی جز مرگ نیست