گودرزی شکوه (شاعر)

خانم شکوه گودرزی متولد 1339 بروجرد و فرزند آقا نصرالدین و طاهره خانم می باشند ایشان دارای لیسانس پرستاری بوده و یک دختر و یک پسر دارند. از بچگی به سرودن شعر و نقاشی و موسیقی علاقه داشتند ولی زندگی خانوادگی و مشغله کاری فرصت کمی برایشان باقی گذاشته بود  اما از زمانی که همسرشان بصورت جدی وی را تشویق نمودند کار سرودن را پی گرفتند هنر تخصصی ایشان نقاشی است و استاد نقاشیشان آقای شعیبی بوده و شعر را نزد استاد قدرت اله گودرزی فرا گرفته اند.

کتاب شعر کوچه های خاطره از سروده های ایشان است. آرزویشان داشتن دنیایی زیبا و آزاد برای همه انسانها می باشد. 

صدرنشین

گاه گاهی سفری کن به درون دل خویش

رد پایی ز من آنجا به یقین خواهی دید

جستجو  گر بکنی دور و حوالی دلت

دل من را که نشسته به کمین خواهی دید

گوشه های دل خود را تو به دقت بنگر

من و دل را که شدیم گوشه نشین خواهی دید

شده یکبار تو بگشا در صندوق دلت

عشق من را تو چنان دُر یمین خواهی دید

دفتر خاطره های عشق خود باز بکن

آنکه از عشق تو افتاده زمین خواهی دید

روزگاری من و دل واله شیدا بودیم

من نبودم آنکه امروز چنین خواهی دید

بهر عشق من هنوز گر به دلت جایی هست

تو مرا در دل خود صدر نشین خواهی دید.

 

جناب عشق

من زچشمان تو نوشیدم شراب عشق را

خواندم از دریای چشمانت کتاب عشق را

پشت دیوار سکوت سینه ام دیدم شبی

در میان کوچه های دل شتاب عشق را

بر تن احساس پوشیدم لباس معرفت

چون به سمت جاده ها دیدم سراب عشق را

در کویر سرد و خشک تشنه کام زندگی

ساختم جاری به گلزارش گلاب عشق را

باغ تنهایی دل را پر هیاهو کرده ام

جمع بندی کرده ام حرف و حساب عشق را

گرچه در پایان فرصت های سخت آرزو

با دو صد امید دیدم من حباب عشق را

با شکوه این بار در دل با سر انگشت قلم

رسم کردم عکس زیبای جناب عشق را

******

کاش

کاش در قاموس انسان حرفی از زندان نبود

عرصه عشق و محبت خالی از انسان نبود

عشق شد زندانی و عاشق ز غم افسرد کاش

چشمی از بیداد و فقر و یا زغم گریان نبود

کاش بن بست حقیقت باز می شد بر همه

عابران کوچه دل را غمی پنهان نبود

برکه شب با طلوع صبح گیرد رنگ عشق

تن فروشی و دنائت هم در این سامان نبود

چشمه احساسمان خشکیده شد از درد و غم

کاش قلبی این چنین افسرده و لرزان نبود

کاشکی ویرانه ها آباد و زیبا می شدند

هیچکس در کلبه ویرانه اش نالان نبود

کاش می شد پل میان عاشقان عشق بست

تیغ نفرت بر تن احساس ما بران نبود

کاش میشد با شکوه از هرچه خوب و بد گذشت

تا غم و اندوه را جولانگه و میدان نبود

قاصدک

قاصدک شعر مرا از بر کن

برو با زمزمه ای نرم و لطیف

اونو در گوش نگارم سر کن

بگو ای راحت جان و دل من

بگو هرگز نروی از یادم

تا که جان در بدن است باور کن

تا که جان در بدن است باور کن

 

"بازگشت"

ای عشق مرا فسانه کردی

رسوای همه زمانه کردی

رفتی بن جان من نشستی

بی تابی دل بهانه کردی

از دشت وجود پر ملالم

غمهای دلم نشانه کردی

آوای طنین قلب من را

تو زمزمه ی شبانه کردی

پیمان من و غمم شکستی

در جان و دلم تو خانه کردی

خشکید نهال تو بجانم

باز آمدی و جوانه کردی

در قلب شکوه شور و شوقی

ز آواز دف و ترانه کردی

بارون(ترانه)

یادم اومد اون روزامون          روزای سادگیامون

                                       یکی بود با هم دلامون(2)

صدای چیک چیک بارون          که میومد از تو ناودون

                                       میخونداز عشق برامون(2)

همه جا باهم بودیم       بیخبرزغم بودیم          یکی اومد کردجدامون(2)

هرکدوم رفتیم براهی    یه راه بی انتهائی        که همونجا شده جامون(2)

حالا این هق هق بارون که می پیچه تو ناودون  میگه از جدائیامون(2)

من موندم با تن خسته   با یه کوله بار بسته      که پره از خاطرهامون(2)

همه جا باهم بودیم       بیخبرزغم بودیم          یکی اومد کردجدامون(2)

 

فانوس راه

توای نازنینم چه زیبا شدی                 بچشم دلم بس تو رعنا شدی

تو با نغمه های دل انگیز خود            امیدی دوباره بدلهـا شـدی

شکستی تو بغض غریبانه ام               پیـام آور صبـح فـردا شدی

توکابوس غم را برانـدی زدل             تو فانوس را هم به شبها شدی

کویری بدم خشک وتفتیده جان             مرا یک گلستان سرا پا شدی

خزان دلم با تو شد چون بهار              تو درگوش جانم چونجوا شدی

شکوه برشکفت از نسیم تنت               نهان رفته بودی و پیدا شدی

 

تقدیم به استاد محترم جناب آقای رستمی

توچه خوبی

توچه خوبی که جهان اینهمه زیبا شده است

تابش خورشید و نور ماه بردشت و دمن

پرش پروانه ها بر بستر نرم چمن

وزش باد صبا هدیه به گلها شده است

موج گیسوی طلائی رنگ گندمزارها

لغـزش بادبهـاری برتـن نیزارها

از نوای مرغکان هلهله بر پا شده است

صوت خوش آهنگ رود و نرمش مخمل آب

جویباران تا ختند بر پهنة دشت سراب

قامت سرو چمن وه که چه رعنا شده است

مقدم عطر بنفشه همره باد صبا

میدهندم خبر از خوبی تو در همه جا

و تو خوبی که جهان اینهمه زیبا شده است

 

امیدرا باور کن

ای دریغ مزرعه سرسبز عشق را علف هرز کین پوشانده

و من باور کردم دشتی پوشیده از گیاه هرز را

با بارش سنگین و خاموش برف را که من تنها

رهرو این تاریک راه یخ زده هستم

باور کردم سردی هوا را

با ترنمی یخ زده از هرم نفسهای خود

باور کردم تنهائی ، وحشت و سرما را

بناگاه شعله ای رقصنده نمایان شد

آه این شعله برای کدام شب زده آمد

نجات بخش کدام سرمازده خواهد شد

نزدیک و نزدیکتر شد

و من امید را باور کردم

 

ای غم تو برو

ای غم تو مرا رها کــن امشـب            خود را ز تنم جدا کن امشب

یار است به کنارم امشب ای غم         ترک غضب و جفا کن امشب

پیمـانی میــان مـا دو تــا بود               برعهد خودت وفا کن امشب

گفتی بــروی چــو یــار آید                 رومـرحمتی بمـا کن امشب

امشب تو برو براه خود بــاش         دورازمن و دل صفاکن امشب

جای تو دگر در این سرا نیست         رو ره سوی ناکجا کن امشب

در قلب شکوه جای غم نیست            شور و شعــفی بپا کن امشب

 

مثنوی فوق را سرکار خانم شکوه گودرزی در تاریخ 31/3/1392برای یاران هم انجمنی در کانون وفا سروده اند.

نظرات شما

رویا ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ - دوشنبه، ٢۵ دی ۱۳٩۱

در میان دستهایت عشق پیدا میشود
زیر باران نگاهت نسترن وا می شود
با عبورواژه ها از گوشه لبهای تو
مهربانیهای قلبت خوب معنا می شود
 
 
 
 
/ 0 نظر / 39 بازدید